عيار تنها (نگاهي به نمايش "افرا يا روز مي گذرد" اثر بهرام بيضايي)
عيا
(1).jpg)
1-تنبيه؟من کي ام که تنبيه کنم؟ما چه حقي داريم همديگه رو تنبيه کنيم؟شما مغازه تونو نو کردين،ولي خودتون همونين که بودين.نه،از شما کينه اي ندارم؛تقصير شما نيست.اينطور بزرگ شدي،که خيال کنين هر چي مال شما نيست بايد لگدمالش کرد.هو کردن کسي که اگر هم تقصيري داشت در حد شما نبود قضاوتش کنين.هو کردن کسي که اگر هم تقصيري داشت اين بود که در خيال اميدي به شکل پسرعمويي خيالي،براي خودش ساخته بود،که لحظه اي به دادش رسيد.شما به نفع واقعيت منو هو کردين،و اين واقعيت شماس.هر دست بسته اي حق داره در ته ته نااميدي به کمک روياهاش خودشو از دست واقعيت نجات بده.شما اين حق مردم دست بسته رو هو کردين.با واقعيتي مثل پول،و فرياد؛از دهن شاگردهاي خودم،و همسايه هام،که روياهاي من بودن! (نمايشنامه "افرا يا روز مي گذرد"،صفحات 79 و 80)
نه،زيادي تلخه.موافقم.شايد درست نباشه اين طوري تمومش کنيم.اين پايان تلخيه،گرچه بدبختانه واقعيته!اجرا کننده ها چي؟و تماشاگرها؟و جاهايي که تصويب مي کنن –يا نمي کنن؛و البته به نفع واقعيت رسمي؟حتما مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم.امکان رستگاري و بهبودي؛فرداي بهتري!کي؟-کي مي گه؟مديران؛منتقدان فرهنگي؛رسانه ها؛چپ ها؛راست ها؛و بد روزگاريه وقتي چپ و راست يک حرف مي زنند؛اونم در جايي که تنها واقعيت بي ترديد صفحه ي تسليت روزنامه هاس.نه،کسي دوستدار واقعيت نيست.همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن،که براي مدتي رسما واقعيت ناميده مي شه.خب،براي پايان اميدبخشي،سزاوار اين عصر لبخند،چي بايد اضافه کنيم؟ (همان ، صفحات 87 و 88)
2-در حالي مشغول نگارش اين سطور هستم که حتي با وجود چند روز فرصتي که به خودم پس از مشاهده "افرا" دادم تا اندکي از ذوق زدگي ام کاسته شود،اين مهم هنوز اتفاق نيفتاده است.مي دانم که نوشتم توام با ذوق زدگي آفتي بزرگ براي يک مطلب است و اجازه داوري عادلانه درباره يک اثر را به نگارنده نمي دهد،اما حقيقتا هرچه تلاش مي کنم نمي توانم ذوق زدگي ام را پنهان کنم.ذوق زدگي از ديدن "افرا" که شانس بزرگي براي من بود(با توجه به اينکه بسياري عملا از ديدن نمايش محروم شدند)،ذوق زدگي از هنر استاد بيضايي(در گرانبهايي که در اين مملکت داريم و متاسفانه قدرش را نمي دانيم)،ذوق زدگي از ديدن استاد بر روي صحنه با آن چشم هاي آبي نافذش و در پايان ذوق زدگي از تئاتر،خود هنر تئاتر که هر چه مي کذرد بيشتر در دريايش غرق مي شوم.پس با اين همه ذوق زدگي،اگر ادامه اين سطور بي طرفانه نيست مرا عفو کنيد.
3-استاد شناخت عجيبي از جامعه اش دارد.اين را در فيلمنامه ها و نمايشنامه هايش(چه آنها که به سرانجام رسيده اند و چه آنها که نرسيده اند)نشان داده است.مثال هاي بسياري مي توان در اين باره زد: "مسافران"،"باشو،غريبه کوچک"،"سگ کشي"،"حقايق دريباره ليلا دختر ادريس" و همين "افرا يا روز مي گذرد".استاد با توجه به تسلط فوق العاده اش روي کلمات و دستور زبان فارسي،معمولا زمان اتفاق داستان هايش را در گذشته انتخاب مي کند(البته اين مورد معمولا در نمايشنامه هايش مصداق دارد)،اما ارجاع هايش به زبان حال را مي توان به راحتي درک کرد و فهميد.استاد،مردمان اطرافش را به خوبي مي شناسد و اين يکي از رازهاي بزرگ موفقيتش است.هر لحظه که به آثار استاد مي نگري،انگار در برابرت آينه اي است که خود و جامعه ات را در آن به خوبي مشاهده مي کني.شايد بتوان گفت آن آينه هايي که "شازده بدرالملوک" از درون آن به "افرا" و پسرش مي نگرد،نه براي "شازده" که براي ما تعبيه شده تا خود را بهتر بشناسيم.
4-همه نمايش به صورت مونولوگ اجرا مي شود.هيچ کدام از شخصيت ها با يکديگر گفتگو نمي کنند و فقط تک گويي هاي درونشان را براي تماشاگر آشکار مي سازند.استاد در مصاحبه با "شهروند امروز" گفته بود ما مردماني هستيم که نمي توانيم با يکديگر گفتگو کنيم و اين نتيجه سالها حضور استبداد در جامعه مان است(نقل به مضمون) و اين تک گويي ها احتمالا نتيجه مستقيم همين طرز تفکر استاد است که به نظرم کاملا به حق است.
5-نوشتن درباره خود "افرا" کار بي نهايت مشکلي ست.بعضي آثار هستند که حسشان و حرفشان را در همان وهله اول به بيننده منتقل مي کنند و بيننده هرچه سعي مي کند نمي تواند درباره آنها چيزي بگويد و "افرا" يکي از اين آثار است(اين جملات را با اندکي تغيير از "محسن آزرم" وام گرفته ام).اما هرکس،هرکجا درباره "افرا" و دنياي درونش نوشته باشد ،نمي تواند بي توجه به نماد هايي باشد که استاد به صورت کاملا سهل و ممتنع در نمايش قرار داده است. سهل از آن جهت که تماشاگر به راحتي با شخصيت هاي نمايش ارتباط بر قرار مي کند و ممتنع از آن رو که هر شخصيت نماد يک طيف (يا بيشتر )از جامعه اي است که در آن مي زيد. نماد هايي که استاد در "افرا" قرار داده است را ميتوان چند لايه دانست. يک لايه از آن شايد سياسي است و از طبقات بالاي قدرت شروع مي گردد و تا پايين ترين اين طبقات (مردم عامه) حرکت مي کند و در لايه ديگر مي توان آدم هاي نمايش را انسان هاي اين جامعه محسوب کرد و آن طبقه بندي را اين بار در قالب لايه هاي اجتماعي دانست.
اين دقيقا هنر استاد است که اين گونه نمايشش را به پيش مي برد تا هر کس برداشت خود را از نمايش بنمايد. نمادها کاملا در لايه هاي زيرين اثر پنهان است و به اصطلاح در چشم آدم فرو نمي رود. اگر نمادي است احتياج به تفکر دارد و آن چنان پنهان است که تماشاگر هنگام کشفشان از خود بيخود مي شود.
اين هنر استاد است که اول به وجه هنري اثرش فکر مي کند و بعد به دنبال پيام رساني است (بر خلاف عده اي که اين روزها ديگر قسمت هنري اثر برايشان مهم نيست و فقط به دنبال چند شعار جذاب هستند و آنگاه نام آن را هنر متعهد مي گذارند ).
6-به قول محمد رضا لطفي، هنگامي که "مرضيه برومند" در صحنه نيست واقعا صحنه چيزي کم دارد و بازي فوق العاده پر صلابت و پر قدرت "برومند" يک حسن بزرگ براي نمايش است. "مژده شمسايي" (که ديدن آثار استاد بدون حضور او لطفي ندارد) هم مثل هميشه فوق العاده است. در مجموع بازي ها روان و يکدست است اما دلم نمي آيد به شيوه بازي گرفتن استاد از کودکان در کارهايش اشاره نکنم. "باشو، غريبه کوچک" را به ياد آوريد که چگونه استاد از يک کودک نابازيگر، در مقابل يکي از اسطوره هاي بازيگري زمانش (سوسن تسليمي) بازي مي گيرد و چگونه "باشو" حتي بيشتر از "تسليمي" دل از ما مي ربايد در "افرا" نيز بازيگر نقش" برنا " (محمد رضا زاد سرور) در مقابل عده اي از بزرگترين بازيگران تئاتر، کم نمي آورد و پا به پاي آنها پيش مي رود تا يک بار ديگر هنر استاد را به يادمان آورد.
7-پايان بندي نمايش بسيار عجيب است. گويي خود استاد هم نمي داند بايد اميدوار بود يا نا اميد. نه مانند "مسافران" اميدوار کننده به پايان مي رسد و نه مانند "سگ کشي" تلخ و مايوس کننده. در "افرا" اگر قرار است منجي اي وجود داشته باشد هنوز زاده نشده است. اين جامعه است که بايد منجي هايش را خلق کند. منجي اي که حضور يا عدمش دقيقا بستگي به مردمان سرزمينش دارد و معلول اين است که ما (شخصيت هاي نمايش زندگي) توانايي خلق چنين جرياني را داريم يا خير.
8-نمايشنامه "افرا يا روز مي گذرد" را بلافاصله بعد از ديدن نمايش از دوستي گرفتم و ذره ذره بلعيدمش.آنچه که استاد به نمايشنامه اش اضافه کرده،فقط و فقط هنر کارگرداني اش است و بس.هنري که استاد،بي دريغ به ما عرضه مي کند و جايي براي حرف زدن درباره اش نمي گذارد.تقريبا چيزي از نمايشنامه کم نشده و يکي از ابداعاتي که به آن اضافه شده،آن نشانه هايي است که به زيبايي جاي طراحي صحنه را در نمايش گرفته اند.
9-حديثي تکراري بگويم و والسلام.
استاد،اگر در جامعه اي باز و آزاد مي زيست،بسيار بسيار شناخته شده تر،محبوب تر،و بزرگ تر از اين مي شد که هست.عادت کرده ايم که نميش هاي استاد را هر چند سال يکبار ببينيم و فيلم هايش را با بازه هاي زماني 6،7 سال(و اين اواخر 10 سال).بخشي از اين عدم حضور به "ارشاد" و سياست هايش بازمي گردد(که مجوزهاي استاد مدت ها در آن خاک مي خورد) و برخي ديگر به تهيه کننده هايي که جز گيشه،تقريبا به چيز ديگري فکر نمي کنند.
10-ايبسن،چخوف،پينتر و ....نام "بهرام بيضايي" را هم کنارشان قرار دهيد.
