تبليغاتX
چند روایت معتبر

چند روایت معتبر

درباره سینما،تئاتر،کتاب،موسیقی و ... هنر

زنده ياد احمد بورقاني،ماهنامه آيين،شماره 11-12

 

هاینریش کارل(چارلز) بوکفسکی

   

سر يکي از چهارراه هاي خيابان کريستوفر که رسيديم،در ميان هياهوي جمعيتي که در آمد و شد بودند،امير زماني نيا گفت:بايستيم تا ساير دوستان که عقب مانده اند،برسند.معمولا گشت و گذار دسته جمعي در گرينويچ ويليج با تلفات همراه بود.لحظات انتظار هنوز طولاني نشده بود که ديدم امير زماني نيا،سفير سابق ايران در مالزي که به لطف دولت مهرورزي دوره سفارتش به شش ماه نکشيد و در آن زمان،يعني سال 1370 يکي از ديپلمات هاي ارشد و تواناي ايران در سازمان ملل بود،سرگرم گفت و گو با پيرمرد خنزرپنزري است که در کنجي روي زمين نشسته و گوييماه هاست رنگ آب و حمام و ليف و صابون نديده است.دقايقي نگذشته بود که امير صدايم کرد و گفت:نگاه کن،ايشان استاد فلسفه در دانشگاه نيويورک است.سال ها پيش به تهران و شيراز سفر کرده و علاوه بر فلسفه غرب،با فلسفه اسلامي هم آشناست.آدم احساس مي کند بين او وملاصدرا نوعي سر و سر برقرار است.دوسالي است که درس و بحث رسمي را رها کرده و به جرگه ملامتيان و گوشه نشينان ويليج پيوسته و پياله فروشي محله،پاتوق روز و شبش شده است.برخي کلمات فارسي از جمله "عشق" را به ياد داشت،اما نکته مهم اين بود که تمايلي نداشت درباره دانشي که حامل آن است گفت و گو کند.ظاهرا آمده بود از کوچه رندان گذر کند،اما صحبت ياراني چند،از رفتن بازش داشته بود.به زبان بي زباني به کيسه خالي اش اشاره اي کرد و في الفور،دست سخاوتمند امير حداقل براي يک هفته خيالش را از ابناي بشر بي نياز کرد.استاد را وانهاديم و برگشتيم تا گمشدگان را بيابيم.امير گفت هر گوشه ويليج را که سرک بکشي،مي تواني عضوي از قبيله عالمان و شاعران و فيلسوفان و نويسندگان و هنرمندان را بيابي که به عالم صورت پشت پا زده اند تا گرفتار کفش تنگ دنيا نباشند.

گر پشت پا به عالم صورت نمي زني/تا روز حشر گرفتار اين کفش تنگ باش

گرينويچ ويليج محله اي قديمي است که نيويورک از آنجا سر برآورده است.ويليج امروز خود دنيايي است در حاشيه دنيايي بزرگ تر به نام منهتن و هر کس را که به نيويورک بيايد،به خود مي خواند،نيويورکي که خلاصه جهان امروز مي خوانندش.ويليج يا همان دهکده خودمان،از محلات بيست و چهار ساعته نيويورک است و زندگي را در آنجا توقفي نيست.در لابلاي ميز و صندلي هاي رستوران هاي خرد و کلان ويليج که از شمار بيرونند،يا پشت پيشخوان پياله فروشي هاي عجيب و غريب و هفت جوشان همه جور آدميزاد کله دار و بي کله مي توان يافت:روشنفکر بيکار،نويسنده،استاد دانشگاه،شاعر،نقاش،دانشجو،موسيقيدان،کشيش سابق،خاخام بي خيال،کارگردان و خلاصه اهالي کوچه فرهنگ و ادب و هنر و کتاب که برخي وامانده اند،عده اي وا داده اند و جمعي هم لباس ملامت به تن کرده اند تا کس را ياراي ايذايشان نباشد؛کساني که گاه حتي سخني يا حرف و گپي ا هم مايه غصه مي دانند و سخت از آن گريزانند.هر قدر تو مشتاق سر و کله زدن با اين جماعت و گفتگو درباره خودشان و داشته هايشان باشي،آن ها بيشتر مي کوشند از تو بگريزند يا حرف هاي بي سر و ته تحويلت دهند.ويليج البته اماکن فرهنگي و هنري ديدني و قابل تامل فراواني دارد،هم تئاتر مولفش تو را به خود مي خواند،هم فيلم هاي ديدني اي که نتيجه تراوشات فکري وابستگان هفتاد و دو ملت است و هم آثار غير قابل فهم و درک نقاشان و طراحان و مجسمه سازان.مسافراني که از ايران به نيويورک وارد مي شوند،معمولا اين بخت را دارند که به ويليج سرکي بزنند و در کنار پياده روي يکي از کافه ها،فنجاني قهوه يا استکاني چاي سر بکشند و تا آنجا که ميسر و ومقدور است،از کار جماعت ويليجي سر درآورند.

هميشه دوست داشتم از کار جماعت ويليج نشين و ويليج دوست به طور عام سر درآورم،البته فوري و فوتي و بدون پرداخت کمترين هزينه.حتما تصديق مي فرماييد که اين ممکن نيست،مگر آنکه تلخ و شيرين زندگي با ايشان را برگزيني يا بخت يارت باشد و متون و نوشته هاي به درد بخوري به دستت بيفتد.

امروز اين بخت نصيب شده تا طبقه ويليج نشين و ويليجيان را قدري بشناسيم،با کتاب جمع و جوري که جناب بهمن کيارستمي،زحمت ترجمه روان آن را بر خود هموار کرده است.کتاب،موسيقي آب گرم نام دارد و نويسنده آن،هاينريش کارل بوکفسکي است که هم خوش ذوق و قريحه است و هم با طايفه ويليجيان آشناست،البته از نوع کاليفرنيايي و طنازشان.بوکفسکي آلماني تبار است؛هشتاد و پنج سال قبل در خردسالي همراه پدر و مادرش به آمريکا رفت و در سال 1373 در حالي که سي و هشت کتاب شعر و داستان کوتاه و رمان و نمايشنامه را به عنوان ماترک براي ما باقي گذاشت،دنياي بي مروت را وانهاد و رفت.بوکفسکي هم شاعر است و هم داستان نويس.اولين مجموعه شعر او در سال 1339 خودمان از زير چاپ درآمده و اولين رمان او به نام اداره پست در سال 1350،يعني زماني که نيم قرن زندگي را پشت سر گذاشته بود.بوکفسکي آثاري خواندني،رک،پر تحرک و اشتها آور براي کتاب خوانان خلق کرده،کتاب هايي که در زندگي روشنفکري در آمريکا و محلات و نواحي آن بريدگي هايي سخت عميق ايجاد مي کند.موسيقي آب گرم دربردارنده 12 داستان کوتاه قابل انتشار در ايران است که بهمن کيارستمي آنها را از دو مجموعه داستان او که در سال هاي 1352 و 1362 چاپ شده اند،انتخاب و ترجمه کرده است.آن طور که آقاي کيارستمي مي گويد،تنها اثري که پيش از اين از بوکفسکي در ايران چاپ شده،قصه اي است که آقاي محمدعلي سپانلو در سال 1357 از او ترجمه و در کتاب هفته منتشر کرده است.

شخصيت محوري داستان هاي بوکفسکي،هنري چيتانسکي نام دارد.او اديبي است بدمست که درباره همه امور با صراحت و بي رحمي نظر مي دهد،به موسيقي علاقه مند است و از زنان گريزان.

در داستان هاي موسيقي آب گرم،ويژگي هاي جامعه ادبي و روشنفکري آمريکا را از منظر يکي از اعضايش مي توان ديد؛اين کتاب شايد پاسخي باشد براي اين پرسش اهل جستجو که چرا جامعه روشنفکري آمريکا در داخل اين کشور در مقايسه با روشنفکران ساير جوامع ناکارآمد و به رغم توليد آثار جدي و قوي،در امور اجتماع کم تاثير است.

بوکفسکي روشنفکران يا اهالي مجتمع شعر و ادب و هنر و داستان در آمريکا را آدم هايي تلخ،بي تربيت،بي اعتقاد به باورهاي ديني حاکم بر جامعه و عموم مردم،ساز مخالف کوک کن،ناکارآمد،منفي باف،ترسو،بريده از جمع و عاشق عيش و نوش و بي خيالي و عشرت طلبي معرفي مي کند که در عين حال،در آفرينش و خلاقيت هاي هنري و ادبي و فرهنگي از سرآمدان دورانند.

او در داستان سياست،روشنفکر را مخالف خواني بي منطق مي داند و چنين مي نويسد:"تو کالج لوس آنجلس،درست قبل از جنگ جهاني دوم نازي شده بودم.هرچند فرق هيتلر با هرکول را نمي دانستم و اصلا برام اهميتي نداشت،اما حوصله ام از دست ميهن پرست هايي که مي گفتند بايد به جنگ اهريمن رفت،سر رفته بود.براي همين هم تصميم گرفتم ساز مخالف کوک کنم.البته حتي به خودم زحمت مطالعه درباره هيتلر رو هم نداده بودم،فقط هر چيزي که احساس مي کردم شيطاني و جنون آميزه،من رو به خودش جذب مي کرد.به هر حال،من بي هيچ اعتقاد سياسي اي،فقط براي در رفتن از گير جريان هاي معمول نازي شده بودم." و اين همان هنري چيتانسکي است که باور دارد "بعضي وقت ها آدمي که به کارش اعتقاد نداره،بيشتر دل مي ده به کار،دليلش اينه که هيچ وابستگي عاطفي اي به کارش نداره."

انتخاب بهمن کيارستمي از داستان هاي بوکفسکي چنان است که خواننده تا حدودي با زندگي مرسوم اعضاي جامعه ادبي و هنري آمريکا در سطوح مختلف آشنا مي شود و تصويري نسبي از برخي روحيات ايشان به دست مي آورد.البته راي و نظر بوکفسکي درباره زنان را علي القاعده نمي توان به جامعه روشنفکري آمريکا تعميم داد.او ضد زن است و از طرح صريح آن نيز ابايي به خود راه نمي دهد.در داستان کوتاه شاعر بزرگ،وقتي از شاعر خوش قريحه ملامتي در خود فرورفته،سوال مي شود"نظر شما درباره حقوق زنان در اجتماع چيست" او پاسخ مي دهد: "هروقت که اون ها حاضر شدند توي کارواش کار کنند،پشت گاوآهن راه برن،عربده کش ها را از کافه بيرون بيندازند،توي فاضلاب کار کنند،توي جنگ سينه هاشون رو جلوي گلوله سپر کنن،من مي مونم خونه ظرف مي شورم و کرک هاي قالي را پاک مي کنم."

يک کارمند کشتي سازي با دماغ سرخ،يکي از داستان هاي خواندني کتاب کوچک موسيقي آب گرم است.داستان،ماجراي زندگي کارمندي است که گاه مرتکب شعر و داستان هم مي شود و چندان مرتبه اي نيز در ميان اهل فضل ندارد.بوکفسکي در اين داستان،رشد و ترقي پله پله نويسنده اي را نشان مي دهد که روزگاري براي چاپ آثارش حتي در مجلات کم تيراژ به سختي جايي مي يافت،ولي بعدها بر اثر مناسبات سرمايه داري در چنان مرتبه اي از ثروت و منزلت اجتماعي قرار مي گيردکه حاضر نمي شود سردبير مجله اي را که دوستش هست،براي انجام مصاحبه به حضور بپذيرد.نويسنده اي که خاک نشين بود و اکنون برج عاج نشين شده،حاضر نيست به پشت سرش بنگرد.در عين حال نشان مي دهد او همزمان با بهبود اوضاع مالي اش که از چاپ آثارش و البته تعويض حساب شده زنان متول همراهش ناشي مي شود،از آن که تنها در پي حقيقت ناب باشد،فاصله مي گيرد،حقيقتي که به سهولت دست يافتني نيست.

در اين داستان از قول هنري چيتانسکي که اينجا نقش سردبير مجله ادبي متوسط القدر "مدفلاي" را دارد،مجله اي که اولين شعرهاي راندل هريس،کارمند کشتي سازي در آن چاپ شده،چنين مي خوانيم:"وقتي رشد کردي،نمايشنامه به پدرت شليک کن،به زمين و زمون شليک کن،به آزاد ي شليک کن را مي نويسي و در برادوي به مدت طولاني روي صحنه مي بري،نمايشي که همه چيز دارد:يه چيزي براي انقلابي ها،يه چيزي براي مرتجع ها،يه چيزي براي دوستداران کمدي،يه چيزي براي دوستداران درام،و حتي يه چيزي براي روشنفکرها."و به اين ترتيب حرکت از آرمانگرايي به محافظه کاري و فاصله گيري از اصل خويش را شرح مي دهد.بوکفسکي داستان را اينگونه به پايان مي برد:نويسنده اي فقير که آثارش به مدد دوستش،هنري چيتانسکي خواننده يافته،امروز که بر تپه هاي هاليوود صاحب کاخ نشان دار شده،حاضر نيست چيتانسکي را به حضور بپذيرد و او را به منزلش راه دهد.چيتانسکي نسخه اي از مجله "مدفلاي" را که با اولين شعرهاي هريس براي امضا آورده است،با خود برمي گرداند تا آن را از طريق پست براي امضا بفرستد و البته در اين اقدام،هزار نشانه و طعن و اشارت نهفته است.

داستان هاي بوکفسکي جاندار و پرقدرتند و بيش از هر چيز مملو از عناصر شناخت درباره نحله اي از آفرينندگان و خالقان آثار ادبي،هنري و فرهنگي جامعه آمريکا،به ويژه کساني که به نوعي بر نظم جاري جامعه شوريده اند؛مطالبي که کمتر به فارسي نوشته يا برگردانده شده اند.به همين دليل است که بايد حسن انتخاب بهمن کيارستمي را ستود و به نشر ماه ريز هم که کتاب را در قطع شيک جيبي و با بهاي شيرين 850 تومان به چاپ رسانده،دست مريزاد گفت.داستان هاي موسيقي آب گرم اگر با چشم بصيرت خوانده شود،آموزنده،جان افزا و جذابند.موسيقي آب گرم،نام يکي از دو کتابي است که کيارستمي از ميان آنها،اين 12 داستان را براي ترجمه به فارسي برگزيده يا شايد هم 12 داستان از ترجمه هايش مجوز چاپ گرفته اند.بنابراين خواننده مکرم نبايد بي جهت درصدد يافتن داستان کوتاه موسيقي آب گرم برآيد که دست خالي باز مي گردد.شنيدم کتاب اخيرا به چاپ دوم نيز رسيده که از هر نظر جاي خرسندي دارد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 20:50  توسط اشکان آرش کیا  | 

 

سالي

        نوروز

بي چلچله بي بنفشه مي آيد،

بي جنبش سرد برگ نارنج بر آب

بي گردش مرغانه ي رنگين بر آينه.

 

سالي

        نوروز

بي گندم سبز و سفره مي آيد،

بي پيغام خموش ماهي از تنگ بلور

بي رقص عفيف شعله در مردانگي.

 

سالي

        نوروز

                 هم راه به در کوبي مرداني

سنگيني بار سال هاشان بر دوش:

تا لاله ي سوخته به ياد آرد باز

نام ممنوع اش را

و تاقچه ي گناه

                       ديگر بار

با احساس کتاب هاي ممنوع

تقديس شود.

 

در معبر قتل عام

شمع هاي خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه هاي بسته

                       به ناگاه

                                  فراز خواهد شد

دستان اشتياق

                    از دريچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشي

                     به خنده باز خواهد شد

و بهار

         در معبري از غريو

تا شهر خسته

                   پيش باز خواهد شد.

 

سالي

        آري

بي گاهان

نوروز

         چنين

                 آغاز خواهد شد.

 

 

 

                                                               "احمد شاملو،حديث بي قراري ماهان"

 

سال نو مبارک!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 2:4  توسط اشکان آرش کیا  | 

عيا

استاد بهرام بیضایی

 

1-تنبيه؟من کي ام که تنبيه کنم؟ما چه حقي داريم همديگه رو تنبيه کنيم؟شما مغازه تونو نو کردين،ولي خودتون همونين که بودين.نه،از شما کينه اي ندارم؛تقصير شما نيست.اينطور بزرگ شدي،که خيال کنين هر چي مال شما نيست بايد لگدمالش کرد.هو کردن کسي که اگر هم تقصيري داشت در حد شما نبود قضاوتش کنين.هو کردن کسي که اگر هم تقصيري داشت اين بود که در خيال اميدي به شکل پسرعمويي خيالي،براي خودش ساخته بود،که لحظه اي به دادش رسيد.شما به نفع واقعيت منو هو کردين،و اين واقعيت شماس.هر دست بسته اي حق داره در ته ته نااميدي به کمک روياهاش خودشو از دست واقعيت نجات بده.شما اين حق مردم دست بسته رو هو کردين.با واقعيتي مثل پول،و فرياد؛از دهن شاگردهاي خودم،و همسايه هام،که روياهاي من بودن! (نمايشنامه "افرا يا روز مي گذرد"،صفحات 79 و 80)

نه،زيادي تلخه.موافقم.شايد درست نباشه اين طوري تمومش کنيم.اين پايان تلخيه،گرچه بدبختانه واقعيته!اجرا کننده ها چي؟و تماشاگرها؟و جاهايي که تصويب مي کنن –يا نمي کنن؛و البته به نفع واقعيت رسمي؟حتما مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم.امکان رستگاري و بهبودي؛فرداي بهتري!کي؟-کي  مي گه؟مديران؛منتقدان فرهنگي؛رسانه ها؛چپ ها؛راست ها؛و بد روزگاريه وقتي چپ و راست يک حرف مي زنند؛اونم در جايي که تنها واقعيت بي ترديد صفحه ي تسليت روزنامه هاس.نه،کسي دوستدار واقعيت نيست.همه دوستدار اون توافق عمومي اعلام نشده اي هستن،که براي مدتي رسما واقعيت ناميده مي شه.خب،براي پايان اميدبخشي،سزاوار اين عصر لبخند،چي بايد اضافه کنيم؟ (همان ، صفحات 87 و 88)

2-در حالي مشغول نگارش اين سطور هستم که حتي با وجود چند روز فرصتي که به خودم پس از مشاهده "افرا" دادم تا اندکي از ذوق زدگي ام کاسته شود،اين مهم هنوز اتفاق نيفتاده است.مي دانم که نوشتم توام با ذوق زدگي آفتي بزرگ براي يک مطلب است و اجازه داوري عادلانه درباره يک اثر را به نگارنده نمي دهد،اما حقيقتا هرچه تلاش مي کنم نمي توانم ذوق زدگي ام را پنهان کنم.ذوق زدگي از ديدن "افرا" که شانس بزرگي براي من بود(با توجه به اينکه بسياري عملا از ديدن نمايش محروم شدند)،ذوق زدگي از هنر استاد بيضايي(در گرانبهايي که در اين مملکت داريم و متاسفانه قدرش را نمي دانيم)،ذوق زدگي از ديدن استاد بر روي صحنه با آن چشم هاي آبي نافذش و در پايان ذوق زدگي از تئاتر،خود هنر تئاتر که هر چه مي کذرد بيشتر در دريايش غرق مي شوم.پس با اين همه ذوق زدگي،اگر ادامه اين سطور بي طرفانه نيست مرا عفو کنيد.

3-استاد شناخت عجيبي از جامعه اش دارد.اين را در فيلمنامه ها و نمايشنامه هايش(چه آنها که به سرانجام رسيده اند و چه آنها که نرسيده اند)نشان داده است.مثال هاي بسياري مي توان در اين باره زد: "مسافران"،"باشو،غريبه کوچک"،"سگ کشي"،"حقايق دريباره ليلا دختر ادريس" و همين "افرا يا روز مي گذرد".استاد با توجه به تسلط فوق العاده اش روي کلمات و دستور زبان فارسي،معمولا زمان اتفاق داستان هايش را در گذشته انتخاب مي کند(البته اين مورد معمولا در نمايشنامه هايش مصداق دارد)،اما ارجاع هايش به زبان حال را مي توان به راحتي درک کرد و فهميد.استاد،مردمان اطرافش را به خوبي مي شناسد و اين يکي از رازهاي بزرگ موفقيتش است.هر لحظه که به آثار استاد مي نگري،انگار در برابرت آينه اي است که خود و جامعه ات را در آن به خوبي مشاهده مي کني.شايد بتوان گفت آن آينه هايي که "شازده بدرالملوک" از درون آن به "افرا" و پسرش مي نگرد،نه براي "شازده" که براي ما تعبيه شده تا خود را بهتر بشناسيم.

4-همه نمايش به صورت مونولوگ اجرا مي شود.هيچ کدام از شخصيت ها با يکديگر گفتگو نمي کنند و فقط تک گويي هاي درونشان را براي تماشاگر آشکار مي سازند.استاد در مصاحبه با "شهروند امروز" گفته بود ما مردماني هستيم که نمي توانيم با يکديگر گفتگو کنيم و اين نتيجه سالها حضور استبداد در جامعه مان است(نقل به مضمون) و اين تک گويي ها احتمالا نتيجه مستقيم همين طرز تفکر استاد است که به نظرم کاملا به حق است.

5-نوشتن درباره خود "افرا" کار بي نهايت مشکلي ست.بعضي آثار هستند که حسشان و حرفشان را در همان وهله اول به بيننده منتقل مي کنند و بيننده هرچه سعي مي کند نمي تواند درباره آنها چيزي بگويد و "افرا" يکي از اين آثار است(اين جملات را با اندکي تغيير از "محسن آزرم" وام گرفته ام).اما هرکس،هرکجا درباره "افرا" و دنياي درونش نوشته باشد ،نمي تواند بي توجه به نماد هايي باشد که استاد به صورت کاملا سهل و ممتنع در نمايش قرار داده است. سهل از آن جهت که تماشاگر به راحتي با شخصيت هاي نمايش ارتباط بر قرار مي کند و ممتنع از آن رو که هر شخصيت نماد يک طيف (يا بيشتر )از جامعه اي است که در آن مي زيد. نماد هايي که استاد در "افرا" قرار داده است را ميتوان چند لايه دانست. يک لايه از آن شايد سياسي است و از طبقات بالاي قدرت شروع مي گردد و تا پايين ترين اين طبقات (مردم عامه) حرکت مي کند و در لايه ديگر مي توان آدم هاي نمايش را انسان هاي اين جامعه محسوب کرد و آن طبقه بندي را اين بار در قالب لايه هاي اجتماعي دانست.

اين دقيقا هنر استاد است که اين گونه نمايشش را به پيش مي برد تا هر کس برداشت خود را از نمايش بنمايد. نمادها کاملا در لايه هاي زيرين اثر پنهان است و به اصطلاح در چشم آدم فرو نمي رود. اگر نمادي است احتياج به تفکر دارد و آن چنان پنهان است که تماشاگر هنگام کشفشان از خود بيخود مي شود.

اين هنر استاد است که اول به وجه هنري اثرش فکر مي کند و بعد به دنبال پيام رساني است (بر خلاف عده اي که اين روزها ديگر قسمت هنري اثر برايشان مهم نيست و فقط به دنبال چند شعار جذاب هستند و آنگاه نام آن را هنر متعهد مي گذارند ).

6-به قول محمد رضا لطفي، هنگامي که "مرضيه برومند" در صحنه نيست واقعا صحنه چيزي کم دارد و بازي فوق العاده پر صلابت و پر قدرت "برومند" يک حسن بزرگ براي نمايش است. "مژده شمسايي" (که ديدن آثار استاد بدون حضور او لطفي ندارد) هم مثل هميشه فوق العاده است. در مجموع بازي ها روان و يکدست است اما دلم نمي آيد به شيوه بازي گرفتن استاد از کودکان در کارهايش اشاره نکنم. "باشو، غريبه کوچک" را به ياد آوريد که چگونه استاد از يک کودک نابازيگر، در مقابل يکي از اسطوره هاي بازيگري زمانش (سوسن تسليمي) بازي مي گيرد و چگونه "باشو" حتي بيشتر از "تسليمي" دل از ما مي ربايد در "افرا" نيز بازيگر نقش" برنا " (محمد رضا زاد سرور) در مقابل عده اي از بزرگترين بازيگران تئاتر، کم نمي آورد و پا به پاي آنها پيش مي رود تا يک بار ديگر هنر استاد را به يادمان آورد.

7-پايان بندي نمايش بسيار عجيب است. گويي خود استاد هم نمي داند  بايد اميدوار بود يا نا اميد. نه مانند "مسافران" اميدوار کننده به پايان مي رسد و نه مانند "سگ کشي" تلخ و مايوس کننده. در "افرا" اگر قرار است منجي اي وجود داشته باشد هنوز زاده نشده است. اين جامعه است که بايد منجي هايش را خلق کند. منجي اي که حضور يا عدمش دقيقا بستگي به مردمان سرزمينش دارد و معلول اين است که ما (شخصيت هاي نمايش زندگي) توانايي خلق چنين جرياني را داريم يا خير.

8-نمايشنامه "افرا يا روز مي گذرد" را بلافاصله بعد از ديدن نمايش از دوستي گرفتم و ذره ذره بلعيدمش.آنچه که استاد به نمايشنامه اش اضافه کرده،فقط و فقط هنر کارگرداني اش است و بس.هنري که استاد،بي دريغ به ما عرضه مي کند و جايي براي حرف زدن درباره اش نمي گذارد.تقريبا چيزي از نمايشنامه کم نشده و يکي از ابداعاتي که به آن اضافه شده،آن نشانه هايي است که به زيبايي جاي طراحي صحنه را در نمايش گرفته اند.

9-حديثي تکراري بگويم و والسلام.

استاد،اگر در جامعه اي باز و آزاد مي زيست،بسيار بسيار شناخته شده تر،محبوب تر،و بزرگ تر از اين مي شد که هست.عادت کرده ايم که نميش هاي استاد را هر چند سال يکبار ببينيم و فيلم هايش را با بازه هاي زماني 6،7 سال(و اين اواخر 10 سال).بخشي از اين عدم حضور به "ارشاد" و سياست هايش بازمي گردد(که مجوزهاي استاد مدت ها در آن خاک مي خورد) و برخي ديگر به تهيه کننده هايي که جز گيشه،تقريبا به چيز ديگري فکر نمي کنند.

10-ايبسن،چخوف،پينتر و ....نام "بهرام بيضايي" را هم کنارشان قرار دهيد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 12:19  توسط اشکان آرش کیا  |