تبليغاتX
چند روایت معتبر

چند روایت معتبر

درباره سینما،تئاتر،کتاب،موسیقی و ... هنر

پس از یلدا

از امروز نور است که

                         هی کش می آید و

                                                   هی بزرگتر می شود

و شب

          با ظلماتش

                           از همیشه کوچکتر است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 8:44  توسط اشکان   | 

بدون شرح

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محضر مبارک آیت الله العظمی امام خمینی مدظله العالی

 

پس از عرض سلام و تحیت، به عرض می رساند راجع به دستور اخیر حضرتعالی مبنی برا اعدام منافقین موجود در زندانها، اعدام بازداشت شدگان حادثه اخیر را ملت و جامعه پذیرا است و ظاهرا اثر سوئی ندارد ولی اعدام موجودین از سابق در زندانها:

اولا در شرایط فعلی حمل بر کینه توزی و انتقام جویی می شود

و ثانیا خانواده های بسیاری را که نوعا متدین و انقلابی می باشد ناراحت و داغدار می کند و آنان جدا زده می شوند.

و ثالثا بسیاری از آنان سر موضع نیستند ولی بعضی مسئولین تند با آنان معامله سر موضع می کنند.

و رابعا در شرایط فعلی که با فشارها و حملات اخیر صدام و منافقین، ما در دنیا چهره مظلوم به خود گرفته ایم و بسیاری از رسانه ها و شخصیت ها از ما دفاع می کنند، صلاح نظام و حضرتعالی نیست که یک دفعه تبلیغات علیه ما شروع شود.

و خامسا افرادی که به وسیله دادگاه ها با موازینی در سابق محکوم به کمتر از اعدام شده اند اعدام کردن آنان بدون مقدمه و بدون فعالیت تازه ای بی اعتنایی به همه ی موازین قضایی و احکام قضات است و عکس العمل خوب ندارد.

و سادسا مسئولین قضائی و دادستانی و اطلاعات ما در سطح مقدس اردبیلی نیستند و اشتباهات و تاثر از جو بسیار و فراوان است و با حکم اخیر حضرتعالی بسا بی گناهانی یا کم گناهانی هم اعدام شوند، و در امور مهمه احتمال هم منجز است.

و سابعا ما تا حال از کشتن ها و خشونت ها نتیجه ای نگرفته ایم جز اینکه تبلیغات را علیه خود زیاد کرده ایم و جاذبه ی منافقین و ضد انقلاب را بیشتر نموده ایم، بجاست با رحمت و عطوفت برخورد شود که قطعا برای بسیاری جاذبه خواهد داشت.

و ثامنا اگر فرضا بر دستور خودتان اصرار دارید اقلا دستور دهید ملاک اتفاق نظر قاضی و دادستان و مسئول اطلاعات باشد نه اکثریت، و زنان هم استثنا شوند مخصوصا زنان بچه دار. و بالاخره اعدام چند هزار نفر در ظرف چند روز عکس العمل خوب ندارد و هم خالی از خطا نخواهد بود و بعضی از قضات متدین بسیار نارحت بودند، و بجاست این حدیث شریف مورد توجه واقع شود: قال رسول الله (ص): « ادرتوا الحدود عن المسلمین ما استطعتم فان کان له مخرج فخلوا سبیله فان الامام ان یخطی فی العفو خیر من ان یخطی فی العقوبه ». والسلام علیکم و ادام الله ظلکم.

 

16 ذی الحجه 1408 - 9/5/67

حسینعلی منتظری

____________ _________ _________ _______

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

محضر مبارک آیت الله العظمی امام خمینی مدظله العالی

 

پس از سلام و تحیت، پیرو نامه مورخه 9/5/67 برای رفع مسئولیت شرعی از خود به عرض می رسانم سه روز قبل قاضی شرع یکی از استان های کشور که مرد مورد اعتمادی می باشد با نارحتی از نحوه ی اجرای فرمان حضرتعالی به قم آمده بود و می گفت: مسئول اطلاعات یا دادستان - تردید از من است - از یکی از زندانیان برای تشخیص این که سر موضع است یا نه پرسید: تو حاضری سازمان منافقیین را محکوم کنی؟ گف آری، پرسید حاضری مصاحبه کنی؟ گفت آری، پرسید حاضری برای جنگ عراق به جبهه بروی؟ گفت آری، پرسید حاضری روی مین بروی؟ گفت مگر همه ی مردم حاضرند روی مین بروند! وانگهی از من تازه مسلمان نباید تا این حد انتظار داشت، گفت معلوم می شود تو هنوز سر موضعی و با او معامله سر موضع انجام داد و این قاضی شرع می گفت من هرچه اصرار کردم پس ملاک اتفاق آرا باشد نه اکثریت پذیرفته نشد و نقش اساسی را همه جا مسئول اطلاعات دارد و دیگران عملا تحت تاثیر می باشند. حضرتعالی ملاحظه فرمایید که چه کسانی با چه دیدی مسئول اجرای فرمان مهم حضرتعالی که به دماء هزاران نفر مربوط است می باشند.

 

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

13/5/67

حسینعلی منتظری

____________ _________ _________ _

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

جناب آقاي منتظري

 

با دلي پر خون و قلبي شكسته چند كلمه‌اي برايتان مي‌نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند. شما در نامه اخيرتان نوشته‌ايد كه نظر تو را شرعاً بر نظر خود مقدم مي‌دانم؛ خدا را در نظر مي‌گيرم و مسائلي را گوشزد مي‌كنم.

 

از آنجا كه روشن شده است كه شما اين كشور و انقلاب اسلامي عزيز مردم مسلمان ايران را پس از من به دست ليبرال‌ها و از كانال آنها به منافقين مي‌سپاريد، صلاحيت و مشروعيت رهبري آينده نظام را از دست داده‌ايد. شما در اكثر نامه‌ها و صحبت‌ها و موضعگيري‌هايتان نشان داديد كه معتقديد ليبرال‌ها و منافقين بايد بر كشور حكومت كنند.

به قدري مطالبي كه مي‌گفتيد ديكته شده منافقين بود كه من فايده‌اي براي جواب به آنها نمي‌ديدم.مثلا در همين دفاعيه شما از منافقين تعداد بسيار معدودي كه در جنگ مسلحانه عليه اسلام و انقلاب محكوم به اعدام شده بودند را منافقين از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و مي‌بينيد كه چه خدمت ارزنده‌اي به استكبار كرده‌ايد.

 

در مساله مهدي هاشمي قاتل، شما او را از همه متدينين متدين‌تر مي‌دانستيد و با اينكه برايتان ثابت شده بود كه او قاتل است مرتب پيغام مي‌داديد كه او را نكشيد. از قضاياي مثل قضيه مهدي هاشمي كه بسيار است و من حال بازگو كردن تمامي آنها را ندارم. شما از اين پس وكيل من نمي‌باشيد و به طلابي كه پول براي شما مي‌آورند بگوييد به قم منزل آقاي پسنديده و يا در تهران به جماران مراجعه كنند.

 

بحمد الله از اين پس شما مساله مالي هم نداريد. اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود مي‌دانيد -كه مسلماً منافقين صلاح نمي‌دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهايي مي‌شويد كه آخرتتان را خراب‌تر مي‌كند-، با دلي شكسته و سينه‌اي گداخته از آتش بي‌مهري‌ها با اتكا به خداوند متعال به شما كه حاصل عمر من بوديد چند نصيحت مي‌كنم ديگر خود دانيد:

 

1 - سعي كنيد افراد بيت خود را عوض كنيد تا سهم مبارك امام بر حلقوم منافقين و گروه مهدي هاشمي و ليبرال‌ها نريزد.

 

2 - از آنجا كه ساده‌لوح هستيد و سريعاً تحريك مي‌شويد در هيچ كار سياسي دخالت نكنيد، شايد خدا از سر تقصيرات شما بگذرد.

 

3 - ديگر نه براي من نامه بنويسيد و نه اجازه دهيد منافقين هر چه اسرار مملكت است را به راديوهاي بيگانه دهند.

 

4 - نامه‌ها و سخنراني‌هاي منافقين كه به وسيله شما از رسانه‌هاي گروهي به مردم مي‌رسيد؛ ضربات سنگيني بر اسلام و انقلاب زد و موجب خيانتي بزرگ به سربازان گمنام امام زمان -روحي له الفدا- و خون‌هاي پاك شهداي اسلام و انقلاب گرديد؛ براي اينكه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به اشتباه و گناه كنيد، شايد خدا كمكتان كند.

 

و الله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را ساده‌لوح مي‌دانستم كه مدير و مدبر نبوديد ولي شخصي بوديد تحصيل‌كرده كه مفيد براي حوزه‌هاي علميه بوديد و اگر اين گونه كارهاتان را ادامه دهيد مسلما تكليف ديگري دارم و مي‌دانيد كه از تكليف خود سرپيچي نمي‌كنم. و الله قسم، من با نخست‌وزيري بازرگان مخالف بودم ولي او را هم آدم خوبي مي‌دانستم. و الله قسم، من راي به رياست جمهوري بني‌صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.

 

سخني از سر درد و رنج و با دلي شكسته و پر از غم و اندوه با مردم عزيزمان دارم: من با خداي خود عهد كردم كه از بدي افرادي كه مكلف به اغماض آن نيستم هرگز چشم‌پوشي نكنم. من با خداي خود پيمان بسته‌ام كه رضاي او را بر رضاي مردم و دوستان مقدم دارم؛ اگر تمام جهان عليه من قيام كنند دست از حق و حقيقت برنمي‌دارم.

 

من كار به تاريخ و آنچه اتفاق مي‌افتد ندارم؛ من تنها بايد به وظيفه شرعي خود عمل كنم. من بعد از خدا با مردم خوب و شريف و نجيب پيمان بسته‌ام كه واقعيات را در موقع مناسبش با آنها در ميان گذارم. تاريخ اسلام پر است از خيانت بزرگانش به اسلام؛ سعي كنند تحت تاثير دروغ‌هاي ديكته شده كه اين روزها راديوهاي بيگانه آن را با شوق و شور و شعف پخش مي‌كنند نگردند. از خدا مي‌خواهم كه به پدر پير مردم عزيز ايران صبر و تحمل عطا فرمايد و او را بخشيده و از اين دنيا ببرد تا طعم تلخ خيانت دوستان را بيش از اين نچشد. ما همه راضي هستيم به رضايت او؛ از خود كه چيزي نداريم، هر چه هست اوست. و السلام.

 

يكشنبه 6 / 1 / 68

روح‌الله الموسوي الخمينی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388ساعت 8:24  توسط اشکان   | 

بنگر ز جهان چه طرف بربستم؛ هیچ... (درباره فیلم "تنها دو بار زندگی میکنیم")

منبع : وبلاگ "شمال از شمال غربی" نوشته "محسن آزرم"

 

نمایی از فیلم "تنها دو بار زندگی میکنیم"

«رومن گاری»، رُمان‌نویسِ محبوبِ فرانسوی، یک‌بار نوشته بود که آدم‌ها با میل به زندگی متولّد می‌شوند و با همین میل است که به زندگی ادامه می‌دهند، امّا خودش در آن‌روزِ بارانیِ دسامبرِ ١٩٨٠، وقتی از رستورانِ «رکامیه» به خانه‌ای برگشت که پُر بود از خاطره‌های «جین سیبرگِ» ازدست‌رفته، آلبومِ عکس‌های او را ورق زد. نیم‌ساعت بعد، روی تختش دراز کشیده بود، تی‌شرتِ قرمزی به‌تن داشت و سرش را گذاشته بود رویِ بالشی که رویش حوله‌ای قرمز بود... آدم‌ها، البته، با میلِ به زندگی متولّد می‌شوند و با همین میل است که به زندگی ادامه می‌دهند، امّا گاهی میلِ به زندگی در آدم‌ها کم‌رنگ می‌شود و آن‌قدر رنگ می‌بازد که چیزی از آن نمی‌ماند و آن‌وقت است که باید به حوله‌ی قرمز پناه بُرد...

در «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» هم چیزی هست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت؛ چیزی به‌نامِ «زندگی» که، ظاهراً، چیزِ پیش‌پاافتاده‌ای‌ست و، ظاهراً، باید در همه‌ی فیلم‌ها دیده شود، امّا این «زندگی» که در «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» می‌بینیم، چیزِ دیگری‌ست، جنسِ دیگری دارد و همین است که آدم‌های این «زندگی» را نمی‌شود دست‌کم گرفت. این‌جا، فاصله‌ی مرگ و زندگی، فاصله‌ی خوشی و غم، آن‌قدر کم است که باید تیزبینی به‌خرج داد و یکی را تشخیص داد. فیلمِ اوّلِ «بهنام بهزادی»، یک داستانِ معمولی و مُتعارف دارد درباره‌ی آدمی که می‌فهمد به «تهِ خط» رسیده است و پیش از آن‌که کارِ خودش را تمام کند، تصمیم می‌گیرد دیگران را هم به همین مسیر هدایت کند و همه‌ی سعی‌اش را می‌کند تا «انتقام»ی را که یک‌عُمر از آن چشم پوشیده، حالا، در آستانه‌ی این «تهِ خط»، عملی کند. این میلِ به زندگی بوده است که همیشه او را از «انتقام» برحذر داشته و حالا که، ظاهراً، چیزی از زندگی نمانده است، باید «انتقام» را گرفت و زندگی را به‌کامِ دیگران هم تلخ کرد. [نمی‌دانم چرا؛ ولی می‌شود یادِ آن جمله‌ی معرکه‌ای افتاد که بر پیشانیِ جلدِ اوّلِ «بیل رو بکش» نوشته بودند. انتقام غذایی‌ست که باید آن‌را سَرداسَرد صرف کرد.] این، حکایتِ آدمی‌ست که مرگ را به چشم می‌بیند، یا درستش این است که بنویسم «تجربه» می‌کند...

«تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، تقابلِ دو نگاه هم هست؛ یکی نگاهِ تلخ و تیره و تارِ «سیامک»ی که از دانشکده‌ی پزشکی به رانندگیِ مینی‌بوس رسیده و یکی نگاهِ ظاهراً سرخوشانه و شاد و سرشار از زندگیِ «شهرزاد»ی که در برابرِ او سبز می‌شود تا زندگی‌اش را دست‌خوشِ تغییری عظیم کند؛ همان تغییری که «سیامک»، در همه‌ی این‌سال‌ها، به فکرش نبوده است. امّا خوب که نگاه کنیم، پشتِ آن سرخوشی و شادیِ «شهرزاد» هم غمی هست که چیزی کم از غمِ سالیانِ «سیامک» ندارد. تفاوتِ عمده‌ی «شهرزاد» با «سیامک»، شاید، در این است که دخترکِ سرخوش، آدابِ بازی را بلد است و خوب بازی می‌کند. نگاهِ سرشار از امیدِ او به زندگی و حرف‌هایی که می‌زند، تاحدودی آدم را به‌یادِ «شازده کوچولو»ی «اِگزوپِری» می‌اندازد و پافشاریِ غریبش رویِ این نکته که او، اساساً، یک شاهزاده‌خانم است و به جزیره‌ای در میانِ اقیانوس تعلّق دارد و بعد از پدرش باید رویِ تختِ سلطنت تکیه بزند (دست‌‌کم به‌چشمِ من) شباهتِ غریبی دارد به حرف‌های «شازده کوچولو» که اصرار می‌کرد باید به سیّاره‌ی کوچکش برگردد و از گُلِ‌سُرخش نگهداری کند. وقتی هم که «سیامک» پیِ «شهرزاد» می‌گردد و به خانه‌ای می‌رسد که، ظاهراً، «شهرزاد» شب‌هایش را آن‌جا سر می‌کرده، می‌بیند زنِ نگهبانِ خانه، خوش‌بینانه درباره‌ی حرف‌های «شهرزاد» و آن جزیره‌ای که وسطِ اقیانوس است، حرف می‌زند. و مُهم‌تر از همه‌ی این‌ها، شاید بد نباشد به این نکته هم اشاره کنیم که این نامِ «شهرزاد» هم، احتمالاً، اشاره‌ای‌ست به «هزار و یک‌شب»؛ با این توضیح که آن‌جا «شهرزادِ» قصّه‌گو، هرشب، قصّه‌ای می‌گوید تا «مَلِکِ جوان‌بخت» را خواب به‌چشم بیاید و از کُشتنِ او مُنصرف شود، امّا در «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، با «شهرزادِ» قصّه‌گویی طرفیم که هربار، با دیدنِ «سیامکِ» درهم‌شکسته و ناامید، داستانی تازه می‌گوید و غم و غصّه‌ی خودش را فراموش می‌کند تا مردِ ناامید را از خودکُشی بازدارد...

یک‌چیزِ دیگر هم هست که باید به آن اشاره کرد؛ این‌که «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، عملاً، اشاره‌ای‌ست به حکایتِ دل‌دادگی و عاشق‌شدن و هر آدمی، ظاهراً، یک‌بار زندگی را آن‌طور که هست ادامه می‌دهد و از همان مسیری می‌رود که دیگران هم می‌روند و البته که در این بارِ نخست، همه‌ی کارهایی را که دوست دارد، انجام نمی‌دهد. نقطه‌ی عطفی لازم است تا زندگی‌اش، دست‌خوشِ آن تغییرِ شگرف شود. امّا مسأله این‌جاست که «دل‌دادگی»، به‌تعبیرِ «زیگمونت باومنِ» جامعه‌شناس، در رساله‌ی «عشقِ سیّال» [ترجمه‌ی عرفان ثابتی، انتشاراتِ ققنوس]، می‌خواهد سلبِ مالکیت کند، امّا در لحظه‌ی‌ پیروزی، با هولناک‌ترین شکستِ خود روبه‌رو می‌شود. دل‌دادگی می‌کوشد منابعِ تزلزل و تعلیقش را به‌خاک بسپارد؛ امّا اگر موفّق شود و این‌ کار را به سرانجام برساند، به‌سرعت شروع می‌کند به پژمردگی و طبیعی‌ست که از بین می‌رود. «سیامک» هم، درست همان‌روزی که حس می‌کند دُنیا به کامش شده و همه‌ی سختی‌های این زندگی، در برابرِ شادی و سرخوشیِ «شهرزاد» به هیچ بَدَل شده‌اند، همه‌چیز را خراب می‌کند و تلفنِ همراهش را خاموش می‌کند و می‌رود که دیگر «شهرزاد» را نبیند. با ندیدن، البتّه، کار درست نمی‌شود؛ چون باز هم به‌گفته‌ی «باومن»، «انسان‌ها در تمامِ اعصار و فرهنگ‌ها، با راه‌حلِ یک مسأله‌ی واحد روبه‌رو هستند: چگونه بر جدایی غلبه کنند، چگونه به اتّحاد برسند، چگونه از زندگی فردی خود فراتر روند و به ’یکی‌شدن‘ برسند.» بله، «مخوف‌ترین ترسِ» هر دل‌داده‌ای، جُدایی از دلبند است، و چه‌ بسیار دل‌دادگانی که دست به هر کاری می‌زنند تا یک‌بار برای همیشه، جلو کابوس خداحافظی را بگیرند... باور کنید اگر چاره‌ای بود، نویسنده‌ی این یادداشت، این تکّه‌هایِ کتابِ «باومَن» را نمی‌نوشت و خواننده‌ی احتمالی‌اش را به خودِ کتابِ ارزشمندِ «عشقِ سیّال» رجوع می‌داد؛ امّا بخش‌های گوناگونِ آن رساله، گاهی چُنان با وضعیت و موقعیتِ شخصیت‌های این فیلم هماهنگ است که نمی‌شود ذوق نکرد و آن تکّه‌ها را ننوشت...

در «تنها دوبار زندگی می‌کنیم»، همه‌چیز براساسِ «خاطره» پیش می‌رود؛ براساسِ خاطره‌های پراکنده‌ای که در ذهنِ «سیامک» تاب می‌خوردند و همین است که همه‌چیز را یک‌دفعه نمی‌بینیم و روایت هم خطی نیست. هر آدمی، خاطره‌ای را با خودش می‌آورد و از دلِ هر خاطره‌ای، می‌رویم به خاطره‌ای دیگر. و در این خاطره‌هاست که هم دو آدمِ اصلیِ فیلم را می‌شناسیم و هم با جزئیاتی از زندگی‌شان آشنا می‌شنویم و، اتّفاقاً، این شیوه‌ی درستِ آشنایی با جُزئیات است. آن کمانچه‌ای که «سیامک» می‌خرد تا مونسِ تنهایی‌اش باشد و پُلی بزند به دنیایی دیگر [دنیایی بهتر؟]، یا آن «گوی»‌های درشت (آنیسه‌هایی) که «شهرزاد» به «سیامک» می‌دهد و می‌گوید هرکسی در جزیره‌اش یکی از «گوی»‌ها را داشته باشد،‌ شاهزاده می‌شود و شایسته‌ی سلطنت است. جزئیات را در هر داستانی می‌گنجانند تا کمکی باشد برای شناختِ آدم‌های داستان و جنبه‌هایی از وجودشان را به‌نمایش بگذارد، نه این‌که مایه‌ی ملالِ تماشاگر شود؛ آن‌طور که در بعضی فیلم‌ها می‌بینیم...

کارِ سختِ «سیامک»، باورِ آن چیزهایی‌ست که «شهرزاد» می‌گوید و، البته، از آزمونِ دل‌دادگی، سربلند بیرون می‌آید. مُهم نیست که در این برف، در این کوهستانِ پوشیده از برف و یخ به «شهرزاد» می‌رسد، یا نمی‌رسد، مهم این است که زندگی را یک‌جورِ دیگر می‌بیند و به آن مردی که در برف به او می‌گوید گمان نمی‌کند «سیامک» مردِ راه‌رفتن در برف و بالاکشیدن از کوه باشد، ثابت می‌کند که به‌شوقِ رسیدن به دل‌بند، می‌شود همه‌ی این سختی‌ها را به جان خرید. مهم هم نیست که آن روستا (لیو، که معنایش به‌نظرم روشنایی و نور و این‌هاست)،‌ اساساً، وجود دارد، یا ندارد؛ مهم این است که باید قدرِ بارِ دوّمِ زندگی را دانست و زندگی بدونِ دوست‌داشتن، بدونِ هم‌نشینی با آدمی که سرخوشی و لذّت را در هوا می‌پراکند، کارِ بیهوده‌ای‌ست. نیست؟

بعدِ تحریر: این یادداشت را همان شبی نوشتم که «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» را در جشنواره‌ی فجر دیدم؛ یعنی دو بهمن قبل‌تر. به‌سرعتِ برق‌وباد نوشتم که برسد به ویژه‌نامه‌ی فردای‌مان. نوشته‌ی خوبی شده یا نه؟ خیلی هم مهم نیست، چون واکنش سریعی‌ست به فیلمی که هیأتِ انتخابِ جشنواره با کمالِ تأسّف نادیده‌اش گرفته بود. از آن به بعد هم فیلم را چندبار دیگر دیده‌ام، در جشنواره‌ی شهر که اسفندِ قبل بود و بهار امسال در شیراز و بار آخرش هم همین دیشب، در نمایش خصوصی فیلم در پردیسِ ملّت. می‌شد قیدِ این نوشته را بزنم و نوشته‌ی تازه‌ای (بهتری؟) بنویسم. این کار را هم خواهم کرد (می‌توانم؟)، امّا می‌مانَد برای روزهای آینده. حالا اگر حوصله و وقت دارید، حتماً بروید و «تنها دوبار زندگی می‌کنیم» را ببینید، فیلمی که دوسال پیش ساخته شده و بالأخره فرصتی یافته برای این‌که چند هفته‌ای روی پرده‌ی چند سینما برود. یک همچه فیلم‌هایی کم ساخته می‌شوند و البته هیچ ربطی هم ندارند به آن فیلم‌های تین‌ایجریِ به‌ظاهر تلخی که آدم وقتی می‌بیندشان، حس می‌کند «تلخی» اصلاً جزئی از وجودِ کارگردان نبوده است...

 

ـــــــــــــــــــــــــــ عنوانِ یادداشت، سطری‌ست از یک رباعیِ خیّامِ نیشابوری

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 13:57  توسط اشکان   | 

سرت را بالا بگیر مجید! (برای مجید توکلی و لباس زنانه اش)

برایم مهم نیست خودت انتخاب کرده ای یا به زور بر تنت پوشانده اند.

اما افتخار کن مجید. افتخار کن لباسی به تنت است که ۳۰ سال است دائم بر تن زنان این سرزمین است.افتخار کن به اینکه شاید در خیابان مردم به چشم زن نگاهت کرده اند، به چشم یکی از زنانی که بی شک مهمترین جنبش آزادی خواهانه ایران از آن آنان بوده است. مگر ندا لباس زنانه نداشت؟ مگر مادران عزادار شنبه های پارک لاله لباس زنانه ندارند؟

سرت را بالا بگیر مجید! ما به تو و به تمامی زنان سبز سرزمین سبزمان مفتخریم.

راحت باش مجید(دوست ندیده ام)  سرت را بالا بگیر!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 10:25  توسط اشکان   | 

نه نمی توان خاموش بود

باز هم می نویسم.

مغز اگر یاری کند

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388ساعت 17:58  توسط اشکان   |